تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickers درد و دل

درد و دل

سلامی با عجله

دیگر کافی نت شده یار همیشگیمان ؛ باید ببخشید که اینقدر دیر به دیر به نت سر می زنم ؛ آخه باید فرصتش یش بیاد که بیام کافی نت

اول نوشت : روز اول سال تحصیلی به همه محصل ها تبریک میگم

دوم نوشت : ما هنوز منتظر جواب کنکورمان هستیم که گفتند هفته اول مهر حاضر است تا ببینیم چی پیش میاد

سوم نوشت : بلاخره طلسم شکسته شد و ما رفتیم محضر و خانه را سند زدیم ؛ پدرشوهری گرامی بلاخره در روز آخر مهلت پول را بدستمان رساند ؛ هر چی بود تمام شد ؛ خدا پدر و مادرش را بیامرزد  اما خداییش خیلی اذیتمان کرد

چهارم نوشت : برای سالگرد ازدواجمان یه جشن کوچلو گرفتیم که اگه تونستم حتماً عسکهایش را می گذارم

پنجم نوشت : این پنج شنبه جشن عقدکنان پسرعمه محمدی جانم هست ولی حیف که خودش سرکاره و من تنها باید برم

ششم نوشت : بلاخره یاد گرفتم ژله طبقاتی درست کنم در فرصت مناسب حتماً عکسش را می گذارم

هفتم نوشت : این روزهایی که از نت و نوشتن در وبلاگم محرومم ترجیح میدهم که نوشتن بر روی کاغذ را دوباره امتحان کنم امیدوارم که نتیجه بخش باشد و این روحیه کسل احوالمان را کمی طراوت بخشد

هشتم نوشت : از دوستایی که تنها نذاشتن و بهم سر زدن ممنون و متشکرم و خواهش می کنم هیچ وقت تنهام نذارید

نهم نوشت : جاری گرام تا فهمید ما خانه خریدیم ؛ از حسودی چشم های بابا قوریش بیرون زد و شوهرش را به هر زوری شده فرستاد دنبال خانه و حالا در یکی از آبادی های شهرستان شهریار خانه خریدن ؛ مبارکشان باشد

دهم نوشت : در این بیست و چند روز گذشته بسیار اذیت شدم ؛ از همه طرف و خودم میدونم که همش به خاطر حساسیت بیش از اندازه خودمم ؛ امیدوارم اوضاع بهتر بشه

آخر نوشت : من میرم چون الان باید برم دنبال خواهرم از مدرسه ببرمش خونه ؛ تا فرصت بعدی که پیدا بشه بیام نت ؛ خداحافظ وبلاگم ؛ خداحافظ دوست جونیام

نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 12:4 توسط نگار| |

مواد لازم

برنج به تعداد نفرات

ماست يك قاشق

زعفران دم كرده

تخم مرغ

نمك و فلفل

بادمجان

سبزي پلويي

زرشك جهت تزئين

طرز تهيه :

سه لايه اين ته چين شامل لايه زرد ته ديگ - لايه بادمجان - لايه سبزي پلو هست

ابتدا برنج رو قشنگ بشوييد و يه مقداري نمك هم توش بريزيد و بذاريد روي شعله گاز تا آب جوش بياد و برنج كمي نرم بشه تا زمان آبكش

در كنارش هم بادمجون ها رو برش بزنيد و توي روغن سرخش كنيد

زرده يه تخم مرغ هم برداريد ، ۳ الي ۵ دقيقه مدام هم بزنيد تا سفيد بشه و كف كنه ، يه قاشق ماست هم بهش اضافه كنيد

سبزي پلويي رو هم يه مقدار خيلي كمي توي تابه تفت بديد

وقتي برنج رو آبكش كرديد ، يه مقداريش رو جدا كنيد و بريزيد توي مخلوط ماست و تخم مرغ و زعفران دم كرده رو هم بهش اضافه كنيد و هم بزنيد تا كاملاً مخلوط بشه

يه قسمتي از برنج رو هم با سبزي پلويي مخلوط كنيد

قابلمه اي رو كه مي خوايد برنج رو توش بپزيد بايد طوري باشه كه بتونيد برش گردونيد

كف قابلمه رو روغن بريزيد ، روغنش زياد باشه مثلاً ۲ الي ۳ ملاقه

بعد قسمت زرد رنگي كه با زعفران و تخم مرغ و ماست درست كرديد بريزيد

بعد لايه رويي اون قسمت برنج سفيد رو بريزيد و روش رو بادمجون هاي سرخ شده رو بچينيد

لايه بعدي هم سبزي پلو رو بريزيد

بعد در قابلمه رو بذاريد تا بخار كنه و برنج دم بكشه

وقتي برنج پخت و آماده مصرف شد گاز رو خاموش كنيد تا قابلمه سرد بشه ، براي اين كه راحت تر برگرده مي تونيد كف قابلمه رو بذاريد توي لگن آب سرد

با يه كف گير چوبي كمي كناره هاي برنج رو از قابلمه جدا كنيد و برگردونيد

بعد هم با زرشك روش رو به سليقه خودتون تزئين كنيد

عكس هنرنمايي اين بنده حقير در پست قبلي قابل مشاهده است

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 10:58 توسط نگار| |

سسسسسسسسسسلام  

من بلاخره اومــــــــــــــــــــــدم ، بعد از ۱۲ روز بي نتي

حرف هاي زيادي براي گفتن دارم ولي نمي دونم از كجا و چه جوري شروع كنم ، انقده ذوق مرگ شدم كه اومدم نت كه هول كردم  

ياد اون روزا بخير كه هر روز از صبح تا ۷ شب پاي اين كامپيوتر مي شستم و هي تو نت چرخ مي زدم ، اونوقت الان واسه ۱۰ دقيقه آپ كردن بايد سر و دست بشكونم

اول از مراسم شب تولدمان بگوييم كه بسيار بسيار ساده و مختصر برگزار گرديد با حضور خودم ، مامان ، بابا ، آبجي جونم ، محمدم و يكي از دوستان مامان كه آن شب مهمان ما بود ( عمه مريم )

مامانيم كيك تولد را گرفته بود البته يادش رفته بود شمع بگيرد به همين خاطر از شمع تولدي كه در خانه موجود بود استفاده كرديم  

همين كه خواستيم مراسم تولد را شروع كنيم برق هم رفت و در تاريكي به صورت كاملاً رمانتيك جشن گرفتيم

مامان و بابايي گلم و البته عمه مريم هديه پول دادن چون مي دونن توي اين شرايط بد اقتصادي من و محمد بهترين هديه فقط پوله كه منو خوشحال مي كنه ، دستشون درد نكنه

خواهري گلمم كه يه گردنيند برام خريد ، سنگش فيروزه است ، دستش درد نكنه  ( بين خودمون بمونه من به نقره جات حساسيت دارم تنم جوش مي زنه  )

 

محمد عزيزم اون شب خيلي ابراز ناراحتي كرد ، چون مثل اين كه قصد كرده بوده براي كادوي تولدم برام لپ تاپ بخره كه منو از اين بي نتي در بياره اما بودجه اش نرسيد ولي برام كادو زياد خريد

يه مانتو ، يه شلوار براي بيرون و يه تاپ و شلوارك براي توي خونه  البته اينا رو هم به كمك مامانيم تهيه كرده بود  دستش درد نكنه واقعاً چيزايي بود كه به دردم مي خوره و جز لباسايي كه ضروريه

دوم از روز جمعه همون هفته بگم كه مامانيم پدر شوهري اينا رو افطاري دعوت كرده بود خونشون و ما هم در تدارك مهماني بوديم كه ظهر عموي بزرگ عنايت فرموده و خودشان خودشان را دعوت كردن ، البته مهمان حبيب خداست و روزي اش را با خودش مي آورد ، بعد يه دفعه تصميم بر آن شد كه عمو كوچيكه را هم دعوت كنيم ، خلاصه مهماني مفصلي شد ، دو تا عموها با دخترها و دامادها و نوه هايشان به همراه پدرشوهر گرام

سوم آن كه شنبه ۵ شهريور به تاريخ قمري مصادف بود با سالگرد عقدمان ( ۲۷ رمضان ) ، من اصلاً فكرش رو نمي كردم كه محمد يادش باشه ولي يادش بود ، تازشم گل هم برام خريده بود ، البته چهارشنبه ۱۶ شهريور ميشه سالگرد به تاريخ شمسي ، تصميمات جالبي براش دارم

چهارم جاري بلاحــــــــــــــــــــــره ۹ شهريور زاييد ، قدم نو رسيده مباركشان باشد ، ان شاالله صالح باشد و مايه مباهات براي پدر و مادرش

بين خودمان بماند كه چــــــــــــــــقدر من از لوس بازي و ناز و اداي الكي بـــــــــــدم مياد كه حد و حساب نداره ، ( دختره خوبه حالا طبيعي زايمان كرده انقده نــــاز مي كنه آدم فك مي كنه چه عمل سختي داشته ، انقدم ديگه بابا و مامان و خواهراي محمد به اين ناز و اداها پر و بال ميدن كه حد نداره)

من اصلاً آدم حسودي نيستم ، يعني جوري بار اومدم كه به هيچ وجه نياز ندارم هيچ كسي نازم رو بكشه ، اصلاً هم تنبل نيستم كه به خاطر اين كه از زير كار در برم خودمو بزنم به درد و مريضي ، حوصله هم ندارم كه يه عده آدمو دور خودم الكي جمع كنم كه برام موس موس كنن ، بگذريم .....

پنجم اين كه شب عيد فطر مامان محمد اصرار كرد كه بايد حتماً بياييد خانه ما چون من مي خواهم سبزي پلو با ماهي درست كنم و من هم با اكراه پذيرفتم آخر شب قبل هم افطار محمد خودش خودش را دعوت كرده بود خانه آن ها ، يعني دو شب پشت سر هم ، من هم تصميم گرفتم و بهشان اعلام كردم كه برنجش را من درست مي كنم ، مادرشوهري مي خواست استعداد و تبحر ما را در پخت سبزي پلو زير سوال ببرد كه ما به ايشان ثابت كرديم كه بله مي توانـــــــــيم ، يه ته چين درست كرديم سه لايه كه انگشتانشان را هم نوش جان فرمودن ........ ( روش تهيه اين ته چين را مي توانيد روز ۱۹ شهريور در همين وبلاگ بخوانيد )

 

روز عيد فطر هم مامانيم زنگ زد و گفت ما مي خوايم بريم زيارت حضرت عبدالعظيم شما هم بيايد ، محمد جان اول نگ و نونگ زد كه نه ، ( آخه باباش اينا مي خواستن برن اراك كه بچه جاري رو ببينن ، آقا محمد هم مي خواست ببرتشون ميدان جهاد كه برن )

بعد كه باباش اينا رو برديم اونجا پياده كرديم ، محمد گفت زنگ بزن به مامان اينا بگو وايسيد تا ما هم بيايم زيارت ، خلاصه جاتون خالي رفتيم زيارت كرديم ، نماز ظهر و عصر هم جماعت خونديم بعد رفتيم خونه مامانيم اينا ......

ماماني و بابايي گلم مثل هميشه به فكر ما بودن و به عنوان عيدي براي محمد يه شلوار و پيراهن گرفته بودن كه خيلي خوشگله ، قهوه اي رنگ هست محمد تا حالا اين رنگي نپوشيده بود ، براي منم يه شال خريدن ، دستشون واقعاً درد نكنه  ( نمي خوام گله كنم ولي مامان و باباي محمد همون پارسالم كه بايد بهم عيدي مي دادن ندادن چه برسه به امسال گفتن ما رسم نداريم )

ششم اين كه قضيه خونمون هنوز فيصله نيافته و ما هنوز محضر نرفتيم به چند دليل :

به دليل اين كه آقا محمد سركارش وام نوشته بود و وامش تا دو هفته پيش حاضر نشده بود ، وقتي هم كه وامش حاضر شد بابا خانش شلنگ تخته انداخت وسط برنامه هامون و مخ آقا محمد رو شست و شو داد به اين بهانه كه نمي خواد وام بگيري من بهت پول ميدم ، اين طوري اون مقداري كه مي خواي قسط بدي رو براي خودت پس انداز كن تا بتوني مستاجرت رو زودتر بلند كني و ......

الان دقيقاً ۱۲ روزه كه باباش امروز و فردا مي كنه كه من پول رو بهتون ميدم ، پولم آماده است و از اين جور حرفا ، تا حالا دو بار وعده داده و ما با صاحب خونه قرار گذاشتيم زده زير قولش و انداخته عقب

قرار محضري كه ما تو قولنامه نوشتيم ۳۰ شهريوره ، من شك دارم كه باباي محمد پول بهمون بده ، خدايا منو ببخش نمي خوام قضاوت عجولانه بكنم ولي كاراش مشكوكه ، من احساس مي كنم مي خواد بذاره تا روز آخر بعد بگه ندارم بدم اونوقت علي بمونه و حوضش

به محمد هم هيچي نمي تونم بگم چون زود جبهه مي گيره ، نميدونم فقط خدا مي دونه.......

- مامان و خواهراي محمد تمام اراك رو پر كردن كه باباي محمد براي محمد خونه خريده ، حرصم گرفته عجيب ، چون اين بابا همون بابايي كه سر خونه خريدن منو به فحش بسته بود ، مردم كه نميدونن حرص و جوشش رو من خوردم ، داد و فرياد و فحشش رو من شنيدم ، پول قولنامه كردن رو باباي من داده، خونه رو مامان من گشته پيدا كرده ، باباي محمد تا حالاش كه يه هزار تومني براي خونه خريدنمون نداده اونوقت به نام اونم تموم شد .......

يكي نيست به اينا بگه اگه باباي محمد خونه بخر بود براي پسراش چرا براي پسر بزرگش كه ۵ سال ازدواج كرده و بچه دار هم شده خونه نخريده ، اومدم واسه پسر كوچيكه خريده ، چقدر خنده دار

هفتم اين كه جمعه كنكور كارداني به كارشناسي دارم و خدا مي داند كه مي خوام چيكار كنمش ، اصلاً نمي دانم توي اين شرايط كنكور دانشگاه آزاد دادن خوبه يا بد ؟؟؟؟؟ !!!!

هشتم اين كه مادرشوهر از هفته پيش كه رفته اراك همان جا مانده ، باز هم پحت و پز خانه افتاده به گردن من ، اين بار با اين تفاوت كه علاوه بر پدر شوهر و برادر شوهر كوچك ، برادر شوهر بزرگ هم اضافه شده

مامانيم اينا هم كه آخر همين هفته ميرن گرگان خونه خاله ام ، بعدشم مي خوان برن لاهيجان

خوش به حال هم مامانيم اينا خودم ، هم مامانيم ايناي محمد ، همشون رفتن مسافرت

جوگير نوشت : يكي از سخنراني هاي احمد حلت رو گوش دادم ، چند روزي جو گير شدم هي به خودم انرژي مثبت ميدادم ، آخرش خسته شدم گفتم برو بابا دلت خوشه ، دوباره بي خيال شدم

تشكر نوشت : از همه دوستام ممنونم، از اين كه تنهام نمي ذارم ممنونم

در آخر گر نگهدار من آن است كه من مي دانم ، شيشه را در بغل سنگ نگه مي دارد

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 7:22 توسط نگار| |

ســـــــــــــــــــــلام

چقدر دلم برای اینجا تنگیـــــــــــــــــــده بود

این بی نتی عجب بد دردیه ؛ خونه خودمون که نه کامیوتری هست نه نتی ؛ خونه بابایی هم که کامیوترش داغانه  

امروز داشتم می اومدم خونه مامانیم اینا که از فرصت استفاده بکردم و آمدم کافی نت که عقده ای نشویم آخر ۱۰ روزی می شد نت نیامده بودیم

این ۱۰ روز را همش در خانواده همسری سپر کردیم یا آن ها خانه ما مهمان بودن یا ما خانه آن ها

دوشنبه هم که خانه پدرمحمد هیئت بود ما اگر خدا قبول بفرماید آچار فرانسه مجلس بودیم  

راستـــــــــــــــــــی طاعات و عبادتتان قبول درگاه حق

کارمان هم درست نشد  یعنی رفتیم کلی مصاحبه انجام دادیم ؛ کلی سوال شخصی و غیر شخصی را با جان و دل اسخ دادیم ؛ گفتند برو باهات تماس می گیریم ............

امیدمان به خداست ؛ توکل بر خودش  راضیم به رضای او


تولدی نوشت : پیشاپیش تولدم مبارک  ( ۳ شهریور ) ؛ هنوز نمیدانم محمد چه سورپرایزی بریم دارد اما میدانم که خبرهای هست

یادآوری نوشت : یادش بخیر ؛ چه زود گذشت پارسال درست در روز تولدم مراسم بله برونم برگزار شد ؛ ۱ سال از بله گفتنم به محمد می گذرد

ناراحتی نوشت : گوشه لبم تبخال زده و بدجور روی اعصابمان راه می رود

نگرانی نوشت: احساس می کنم شماره عینک محمد بالا رفته باشد ؛ خیلی سخت می بیند ؛ باید براش یه نوبت چشم پزشکی بگیرم

جاری نوشت : از آن دفعه که گفتم جاری می خواهد فردا زایمان کند ؛ هنوز آن فردا نیامده و جاری بیمارستان نرفته ؛ فکر کنم می خواهد فیل بزاید

دعا نوشت : ما را هم در دعاهایتان یاد بفرمایید

نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 12:14 توسط نگار| |

سلام

امروز بايد خلاصه و مختصر بنويسم چون جناب آقاي محمدي گلمان كه الهي قربنشان بشويم  بالاي سرمان نشسته و هي نق مي زند كه زود باش

افطاري جمعه خانواده عمه جان و پسر عمه جان محمد و خانواده پدريشان و خانواده پدر ما خانه ما ميهمان بودند

ما از ۳ روز قبل در تدارك مهماني بوديم    

تمامي تلاشمان را كرديم كه بگوييم بـــــــــــــــــــله ما هم مي توانيم كلاس بگذاريم

جاي شما خالي، تعريف از خود نباشد چنان تشريفاتي گذاشته بوديم كه حد نداشت ، اما متاسفانه به دليل فشردگي كار نشد كه عكس بگيريم تا در گنجينه خاطزاتمان نگه داري نماييم ، فقط توانستيم از سالادهاي فصل كه با تمام ذوق و سليقه ي مان تزئينشان كرده بوديم عكس برداري كنيم


تبريك نوشت : ميلاد امام حسن مجتبي (ع) كريم اهل بيت رو به همه علي الخصوص به خودم و محمدم تبريك ميگم

دعا نوشت : يه كار برام پيدا شده ، فردا قرار مصاحبه دارم ، برام خيلي دعا كنيد اگه به صلاحمه جور بشه

پيشاپيش نوشت : در شبهاي قدر حتماً ما رو هم ياد كنيد ، هنوز نتونستيم پول كسري رو جور كنيم

اصلاحيه نوشت : من در پست قبل يك بيچارگي نوشت داشتم ، خواستم الان اصلاحش كنم كه منظور از بيچارگي اين بود كه كلي كار سرم انبار مي شد ، من به هيچ وجه بابت افطاري دادن ناراحت نبودم چون به قول داداشيم مهمان بركتش رو با خودش مي آره و البته افطاري دادن باعث آمرزش گناهان گذشته آدم ميشه

افطاري نوشت : روز ۲۱ ماه مبارك رمضان در خانه پدرشوهرم هيئت داريم و افطاري داريم

جاري نوشت : برادر شوهر گرام فردا پدر مي شوند و محمد جان عمو

دل تنگ نوشت : ۱۲ روزي مي شود كه خانه پدريم را نديدم البته جمعه پدري و مادريم را ديدم اما باز هم دل تنگشان هستم ، احتمال مي رود تا هفته آينده نتوانم ببينمشان  آخر پسر عمه همسري چهارشنبه افطار دعوتمان كرده ، عمه جان جمعه دعوت كرده ، دوشنبه هم كه پدرشوهر افطاري دارد و بلاخره از يكي ، دو روز قبل كارها شروع مي شود

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 14:10 توسط نگار| |

Design By : Night Melody